|
کودک و نوجوان
هدف از راه اندازی این وبلاگ ارائه مطالبی است که برای کودکان و نوجوانان بسیار مفید و جذاب است
|
سلام به همه من یک وبلاگ جدید در میهن بلاگ ساخته ام دوست دارم شما را در آنجا ببینم منتظر حصور گرمتون هستم http://mahdimohammadi.mihanblog.com حتما سر بزنید به"مجله اینترنتی مهدی محمدی" [ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٢:٠٦ ب.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
![]() شب شده ولی بابا برنگشته بابا پشت در نشستم تا ببینم او را دیر کرده خیلی چون که وقت خواب است فکر می کنم باز ساعتش خراب است او همیشه دارد چند کار با هم کاشکی که می شدم کارهای او کم خیره می شوم باز توی صورت ماه می نشینم آن قدر تا بیاید از راه
[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:۱٤ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
![]() دربارهی نویسندهآنتوان دونت اگزوپری، خلبان و نویسندهی «شازده کوچولو» یکی از شاهکارهای ادبیات کودکان است. او فرزند سوم ژان دوسنت اگزوپری در سال 1900 در شهر لیون، فرانسه به دنیا آمد. اگزوپری، نوشتن و سرودن را از دوران تحصیل آغاز کرد. آنچه که ذوق نویسندگی و شاعری را در او بارور ساخت، پرواز و آشنایی با سرزمین و فرهنگهای گوناگون بود. «زمین انسانها» و «پرواز شبانه» حاصل سفرش به آمریکای جنوبی است.
در سال 1940 اگزوپری به امریکا رفت و در دوران اقامت در نیویورک، زندگی خود را در غالب داستان خلبان جنگی منتشر کرد. شاهکار او، یعنی «شازده کوچولو» در سال 1943 منتشر شد. او تصاویر کتاب را با آبرنگ و مداد، تصویرگری کرده بود. «شازده کوچولو» معنای فلسفی سمبلیک دارد. شخصیت اصلی، کودکی است که همیشه رفتار آدم بزرگها را نقد میکند. چنانچه روباه به او آموخت: تنها با چشم دل میتوان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است. آنتوان دونت اگزوپری در 21 ژوئیه 1944، برای پرواز اکتشافی بر فراز فرانسه از جزیرهی کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد و پس از آن برای همیشه ناپدید شد. در اواخر قرن بیستم، لاشهی هواپیمای او را پیدا کردند. قسمتی از کتاب «شازده کوچولو»آه ای شازده کوچولو، من همینطور کمکم به زندگی محدود و غمانگیز تو پی بردهام. تو مدتها جز لطف غروبهای خورشید، تفریحی نداشتهای. من این مطلب تازه را روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی: «من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم. ـ ولی باید صبر کرد. ـ صبر برای چی؟ ـ تا خورشید غروب کند. تو ابتدا بسیار تعجب کردی. بعد به خودت خندیدی و به من گفتی: «من همیشه خیال میکنم در خانهی خودم هستی.» در واقع وقتی در ایالات متحدهی آمریکا ظهر است، همه میدانند که در فرانسه آفتاب غروب میکند. کافی است در ظرف یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متأسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیارهی تو که به این کوچکی است، کافی است صندلی خود را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت بخواهد غروب را تماشا کنی… ـ یک روز من چهل و سه بار غروب خورشید را دیدم. و کمی بعد باز گفتی: «تو که میدانی… آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب آفتاب را دوست دارد.» ـ پس تو آن روز که چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کردی زیاد دلت گرفته بود؟ ولی شازده کوچولو جواب نداد. [ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:۱٤ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
![]() حضرت شعیب(ع) از پیامبران الهی است. قصّه او در قرآن آمده است. مادرش دختر لوط(ع)است. شعیب(ع) خطیب الانبیاء است، زیرا با سخنانی نیکو، فصیح و مستدل قوم خود را دعوت به "خداپرستی" می نمود.
اولین ترازوامام سجاد(ع) فرمود: اول کسی که ترازو را به کار گرفت شعیب(ع) بود. او با پیمانه و ترازو، اجناس را وزن می کرد. مردم به پیروی از او وزن و ترازو به کار بردند. آن ها راه کم فروشی پیش گرفتند. به نصایح شعیب اعتنا نکردند. عذاب الهی نازل شد و همه آنها را از بین برد.
عاشق خدارسول خدا(ص)فرمود: شعیب(ع) از محبّت خدا آن قدر گریست تا نابینا شد. خداوند بینائی او را بازگرداند. باز گریست تا نابینا شد. خداوند وحی نمود: ای شعیب!... اگر گریه تو برای ترس از آتش است، من تو را از آتش حفظ می کنم، اگر گریه تو برای رسیدن به بهشت است تو را بهشت می دهم!. شعیب(ع):پروردگارا... تو خود می دانی، گریه من نه از ترس آتش و نه به شوق بهشت است، بلکه عشق و محبّت تو در دلم جا گرفته، نمی توانم صبر کنم مگر آن که به دیدارت نائل شوم!. خداوند فرمود: ... برای این محبّت و عشق تو، به زودی کلیم خود موسی بن عمران را به خدمتت خواهم فرستاد تا خادم تو باشد. حضرت موسی(ع) و حضرت شعیب(ع)حضرت موسی(ع) از مصر فرار کرد، به مدین رفت. به حضور شعیب(ع) رسید. وقتی داستان خود را بیان کرد، شعیب به او گفت: از قومی ستم کار نجات پیدا کردی. یکی از دختران خود را به ازدواج حضرت موسی(ع) در آورد. حضرت موسی(ع)10سال برای حضرت شعیب(ع) کار کرد. [ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:۱٤ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
دوستان عزیز امروز می خواهم طرز درست کردن گل لاله ی کاغذی را به شما آموزش دهم. پس یک برگه ی مربعی شکل بردارید و با ما همراه شوید. 1. کار را از سمت رنگی کاغذ شروع کنید. کاغذ را مطابق شکل به نصف تا کنید و سپس دوباره در جهتی دیگر به نصف تا کنید حالا تاها را باز کنید. ![]() 2.کاغذ را پشت و رو کرده و در جهت قطرها کاغذ را تا کنید و سپس تاها را باز کنید. ![]() 3. دو نقطه ی کناری را به نقطه ی مرکزی در پایین برسانید. حالا با دست روی مدلتان بکشید تا تخت شود. ![]() 4. گوشه های کناری و جلویی مدل را در امتداد خط مرکری به گوشه ی بالایی برسانید. این کار را برای سمت دیگر مدل نیز انجام د هید. ![]() 5. لبه ی جلویی را به سمت چپ حرکت دهید، انگار در حال ورق زدن یک کتاب هستید. همین کار را برای سمت دیگر مدل انجام دهید. ![]() 6. لبه های کناری و بیرونی را به سمت هم حرکت دهید و مطابق شکل لبه ی سمت راستی را وارد شکاف لبه ی سمت چپی کنید. ![]() 7. وقتی با دستتان مدل را تخت می کنید، باید مطمئن باشید که فاصله ی A و B نشان داده شده برابر هستند. ![]() 8. مراحل 6 و 7 را برای قسمت پشت مدل تکرار کنید. ![]() 9. قسمت پایه ی مدل را فوت کنید تا مدل شما کمی تپل شود. ![]() 10.حالا گلبرگ ها را به آرامی و با دقت به سمت پایین حرکت دهید. ![]() 11. در این مرحله کار گل لاله ی شما به پایان رسیده. شما می توانید مطابق شکل یک ساقه درست کنید و به گل لاله تان بچسبانید. ![]()
[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:۱٢ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
تراوین : در این بازی شما دهکده ای را دارید و میتوانید آن را اداره کنید. سرباز ساخته و از آن دفاع کنید البته این بازی طرفدار های بسیاری دارد ولی از نظر من فرم این بازی کمی ابتدائی است البته پیچیدگی بسیار دارد ولی گرافیک خیلی جالبی ندارد.
ایکاریم: من خودم شخطا این سایت رو بهتون معرفی میکنم کارایی اش مانند تراوین هست ولی با گرافیک بالا تر و کمی کارایی و پیشرفت آسانتر همانطور که گفته شد شما میتوانید نیرو بسازید از شهر خود دفاع کنید تجارت کنید حمله و غارت کنید و... البته توضیح کامل را بعدا در تکمیل این مقاله به خدمتتون میرسونم. ایکاریم جدیدا به روز شده و در ورژن 3.2 شما میتونید خیلی خیلی طبیعی تر بازی کنید. شما واقعا یک امپراطوری را اداره میکنید.
رابر (ROBBER) : این بازی به صورت مافیایی و کاملا فارسی بوده شما میتونید تو قمار خونه ها شرکت کنید ، جنایت کنید. شرط بندی کنید، عضو خانواده مافیایی شوید ، به یک پدر خوانده تبدیل شوید و... بازی جالبیه که بهتون پیشنهاد میکنم. http://www.Robber.ir/index.php?p=register&i=3968
جنگ خانها : بازی جنگ خانها کاملا فارسی بوده. کلا فضاش خیلی به بازی ایکاریم و بازی تراوین شبیه هست اما از ویژگی های جالبی که داره نژاد داره و خیلی کار خای دیگه که توصیه میکنم خودتون ببینید.
ladypopuler : این بازی کاملا دخترونه هستش و به فارسی ترجمه شده. اینطوری هستش که شما یک دخترید و باید براش لوازم آرایش و لباس و از اینا بگیرید و دختر معروقش کنید
نکسیما : این بازی ، بازی فضایی هستش که کاملا به فارسی ترجمه شده و شما یک کهکشان رو اداره میکتنید. و 3 نژاد مخلف داره که عضو هر کدومش میشید. بازی جالبیه پنگوئن های قطبی : شما در این بازی یک پنگوئن هستید و باید باغچه خودتون رو بسازید و در اون گیاه پرورش بدید. خیلی جالب و متنوع هست و اصلا جنگ و دعوا نداره و میتونید خیلی توش حال کنید. این بازی کاملا فارسی هست گانگستر های دیوانه : این بازی مثل بازی رابر هست ولی میتونم بگم باحال تره و همین طور کاملا به فارسی ترجمه شده و بازی جنایی هست و خیلی به بازی جی تی ای شبیه هست. توصیه میکنم بازی کنید.
erepublik: در این بازی شما میتوانید به یک کشور مثلا ایران بپیوندید و در کارخانه ای کار کنید و به تمرین نظامی بپردازید واز ایران در مقابل کشور های بیگانه دفاع کنید و برای زنده ماندن غذا تهیه کنید و حتی انقلاب کنید یا عضو حزبی شوید و روزنامه بسازید و حتی رئیس جمهور یا از اعضای مجلس شوید و در رای گیری شرکت کنید و... ازتون خواهش میکنم که حتما در این بازی شرکت کنید چون که شما با شرکت در این بازی باعث میشید که یک نفر به جمعیت ایران اضاف بشه و بتونید به ایران کمک کنید. اگر هم مشکلی داشتید به من در یاهو پیغام بدید.
gladiatus: در این بازی شما نقش گلادیاتوری را به عهده دارید و باید روال بازی را طی کنید تا به یک گلادیاتور نیرومند تبدیل شوید و در جنگ پیروز شوید البته نسخه ی فارسی این سایت در حال باز سازی استو این نسخه انگلیسی میباشد.
این هم دوتا بازی برای فوتبال دوستان البته هر دوتاش هم به زبان زیبای فارسی میباشد. [ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٢:٢۳ ب.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
به نام خدا روزی روزگاری در یک جایی که نمی تونم نامش رو ببرم 3 خانواده زندگی می کردند.یکی از آنها ما بودیم.همسایه بغلی ما یک پسر کوچک و یک دختر داشت.دختر همسایه بغلی ما خیلی ساده لوح بود.روزی که فردای همان روز او امتحان ریاضی پایان سال داشت،صدای خیلی خیلی بلندی از دختر همسایه به گوشم رسید که می گفت مامانم می خواد خودشو بکشه... سریع در را باز کردم و گفتم چی شده؟دختر همسایه با ترس و لرز جواب داد مامانم یک چاقو برداشته و می خواد خودشو بکشه.آخه این دختر همسایه که اجازه نداد نامش رو در اینجا ببرم درسش رو خوب نمی خوند مثلا محیط مربع رو نمی دونست ما یک همسایه دیگری هم داریم که رویروی ماست.اوهم یک دختر دارد.یک روز همین دختر همسایه روبرویی شیطنتی کرده بود که اینجا نمی توانم بگویم،مادر او هم برای تنبیه کردن او،فلفل را در دهان او ریخت و نه چایی نه قهوه و نه هیچ چیز دیگری به او نداد و فقط دهان اورا بست. می گویم اینجا یک طناب هم برای شلاق زدن هم داشتند بد نبود توجه:این داستان بر اساس واقعیت به وجود آمده است و هرگونه کپی برداری با ذکر نام مجاز می باشد [ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
![]() یک شب توفان شد. خانه ی خانم پری خراب شد. خانم پری رفت و دنبال یک خانه گشت. سر راهش رسید به دو تا قابلمه. یک قابلمه خواب بود. یک قابلمه بیدار بود. خانم پری گفت:قابلمه ای که بیداری! خانه ی من می شوی؟ خانه ام بشوی، برایت قصه می گویم، قصه های قشنگ قشنگ می گویم. قابلمه درش را باز کرد و گفت:بله که خانه ات می شوم. برایم قصه بگو! قابلمه شد قابلمه پری. خانم پری رفت توی قابلمه پری و تا صبح برایش قصه گفت. قابلمه پری قصه ها را خوب گوش کرد. خیلی کیف کرد. سرحال آمد. صبح که خانم پری رفت گردش کند، تند و تند غذا پخت. بوی قصه از غذایش بلند شد. همه دور قابلمه پری جمع شدند و گفتند:به به چه بویی! به ما غذا می دهی؟ قابلمه پری خوشحال شد و گفت:بله که غذا می دهم.بفرمایید! همه، غذایش را خوردند. آن یکی قابلمه هم غذا پخته بود. اما غذایش بوی خوب نمی داد. کسی غذایش را نخورد. غذایش ماند که ماند. قابلمه اخم و تخم کرد و گفت:من قابلمه، او قابلمه. چی شد که غذای او بوی خوب گرفت؟ شب که شد، قابلمه نخوابید تا ببیند چه خبر شده. خانم پری که آمد، فهمید چه خبر شده. لجش گرفت و گفت:آهای پری!چرا پیش من نیامدی؟ چرا برای من قصه نگفتی؟ خانم پری گفت:خب تو خواب بودی. حالا نخواب تا دوتایی قصه ام را بشنوید! قابلمه درش را بست و گفت:نخیر!قصه می خواهم چه کار؟ من خوابم می آید. و گرفت خوابید. فردا دوباره غذاهای قابلمه پری خورده شد و غذای آن یکی قابلمه ماند. قابلمه حرصش گرفت. یک نقشه کشید. رفت و یواشکی یک سوسک انداخت توی قابلمه پری. خانم پری تا آمد برود توی قابلمه پری، سوسک را دید. یکهو جیغ کشید. ترسید. غش کرد. بعد هم نشست یک گوشه. زبانش بند آمد. دیگر حرفش نیامد. قصه اش نیامد. قابلمه پری غصه دار شد. دیگر حال نداشت غذا بپزد. غذایش تلخ و بدمزه شد. قابلمه هرهر خندید و گفت:بوی غذا سوخته می آید، بوی غذا سوخته می آید. خانم پری غصه خورد. قابلمه پری گفت:غصه نخور خانم پری! خودم خوبت می کنم. بعد خانم پری را سوار کرد. قل خورد و رفت زیر درخت سیب. بوی سیب رفت توی دماغ خانم پری. خانم پری سرش را بالا کرد و سیب ها را دید. یکی از سیب ها پرید پایین. خانم پری سیب را بو کرد. جان گرفت. گاز زد. دلش حال آمد و شاد شد. یکهو زبانش باز شد. حرفش آمد. قصه اش آمد. پرید و توی قابلمه نشست. شب تا صبح قصه گفت. صبح که شد قابلمه تند و تند مربای سیب پخت! مربایش بوی قصه گرفت! همه بو کشیدند و گفتند:به به چه بویی! دور قابلمه پری جمع شدند و آن یکی قابلمه تنها ماند. [ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٤ ق.ظ ] [ حسین ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |